عماد الدين حسن بن علي الطبري
137
مناقب الطاهرين ( فارسي )
از وى پرسيدند ، ايشان گفتند ما نديديم . تا به ذو الحليفه برفتند كسى را نديدند ، تا هيزمفروشى خبر داد كه بدين راه زنى چنين رفته است . و به روايتى طلحه و مقداد و عمر بن الخطّاب با امير المؤمنين ( ع ) بودند . ساره را بديدند و نامه طلب كردند . ابا كرد و سوگند خورد . امير المؤمنين ( ع ) گفت : اى مردم ، عجب از كار شما ماندهام كه رسول از خداى و وحى خبر داد ، چگونه ساره راست گويد ؟ ! شمشير بكشيد و روى به ساره كرد و گفت : اگر نامه بدهى خلاصى يا بى ، و الّا گردنت بزنم يا برهنه كنم . مرا مىشناسى ؟ منم علىّ بن ابى طالب . ساره گفت : يا بن ابى طالب ، روى بگردان تا نامه بدهم . على عليه السلام نامه بستد و به خدمت رسول ( ص ) آورد و گفت : نامه بستان . رسول ( ص ) نامه بستد و بر منبر رفت و گفت : مر خداى تعالى را درخواستم كه حال ما بر مكّيان پوشيده باشد . يكى از شما نامهاى نوشت . اگر راست گوييد كه وى كه بود ، و الّا وحى وى را رسوا گرداند . حاطب برخاست و گفت : يا رسول اللّه ، من نوشتم ؛ امّا به خداى كه من مؤمنم و منافق نىام ، و بعد از نصيحت خيانت نكنم . تا در اسلام آمدم جانب ايشان مراعات نكردم . مرا در مكّه خويشان و عشاير بسيارند . و من انديشه كردم كه اگر ايشان را - و العياذ باللّه - دست باشد ، ما را در اين نامه به نزديك ايشان وسيلتى بود . و نيز اهل من به مكّهاند و مرا بر ايشان ترس آمد . به اين نامه خواستم كه نزد ايشان مرا منّتى باشد . عمر گفت : يا رسول اللّه ، اجازت ده تا اين مرد را گردن بزنم ؛ كه وى منافق شد . رسول ( ص ) گفت : وى اهل بدر است . و خداى تعالى بر ايشان اطّلاع كرد و همانا بيامرزيده باشد ايشان را . و ليكن وى را از مسجد بيرون كنيد . مردم دست به پشت وى مىنهادند و بيرون مىانداختند و وى بازپس